صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
213
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) عايشه مىگويد : پس از استقرار پيامبر در مدينه ، ابو بكر و بلال مريض گشتند و تب شديد آزارشان مىداد . به پدرم گفتم : پدر جان ! حالت چطور است ؟ گفتم : بلال ! حالت چطور است ؟ عايشه مىگويد : هر وقت تب ، ابو بكر را فرا مىگرفت ، اين بيت را زمزمه مىكرد : « هر كس در ميان خانواده و در زادگاهش مىزيد [ و ما از وطن دوريم ] و مرگ ، [ به ما ] از بند كفش نزديكتر است . » « 1 » و هرگاه تب بلال قطع مىشد ، با صداى بلند اين دو بيت را زمزمه مىكرد : « اى كاش مىدانستم آيا بارى ديگر در وادى مكه كه اطرافم پر از گياه خوشبو و سبزه باشد ، مىخوابم ؟ ! آيا روزى از آب ( مجنّه ) مىنوشم و مىتوانم كوههاى ( شامه ) و ( طفيل ) را ببينم ؟ ! » « 2 » عايشه - رضى اللّه عنها - مىگويد : نزد پيامبر رفتم و از اوضاع آنان ، حضرت را با خبر كردم . گفت : « بار الها ! مدينه را چون مكه و بيشتر از آن برايمان عزيز و گرامى گردان و آن را سالم بدار و زندگى اينجا را مبارك فرما و درد و بيمارى مدينه را به جحفه « 3 » بازگردان . » تا اينجا قسمتى از دوران زندگى پيامبر - صلّى اللّه عليه و سلّم - و دعوت اسلامى در مكه به پايان رسيد .
--> ( 1 ) - كلّ امرئ مصبّح فى اهله * و الموت أدنى من شراك نعله . ( 2 ) - ألا ليت شعرى هل أبيتنّ ليلة * بواد و حولى إذخر و جليل و هل اردن يوما مياه مجنّة * و هل يبدون لى شامة و طفيل ( 3 ) - روستايى كه 82 مايل تا مكه فاصله دارد و آن زمان جايگاه يهود بود .